خرید بک لینک
خیز و در کاسه زر آب طربناک اندازپیشتر زان که شود کاسه سر خاک اندازعاقبت منزل ما وادی خاموشان استحالیا غلغله در گنبد افلاک اندازچشم آلوده نظر از رخ جانان دور استبر رخ او نظر از آینه پاک اندازبه سر سبز تو ای سرو که گر خاک شومناز از سر بنه و سایه بر این خاک اندازدل ما را که ز مار سر زلف تو بخستاز لب خود به شفاخانه تریاک اندازملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهدآتشی از جگر جام در املاک اندازغسل در اشک زدم کاهل طریقت گویندپاک شو اول و پس دیده بر آن پاک اندازیا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندیددود آهیش در آیینه ادراک اندازچون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظوین قبا در ره آن قامت چالاک اندازحافظ

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: سه شنبه 22 شهريور 1401 ساعت: 16:51


شعرهاي من چشم دارند
حتي چشم هاي شعرم را
که مي بندم
تو بر کلماتم راه مي افتي
و مي رقصي
خواب هم که باشم
صداي تق تق کفش هات
در سرسراي خوابم مي پيچد
کور که نيستم
گل قشنگم
آمدنت را تماشا مي کنم
و اين لبخند براي توست

عباس معروفي

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 15:15


شادي داشتنت
شادي بغل کردن سازي ست
که درست نمي شناسمش
درست مي نوازمش
نت به نت
نفس در نفس

تو از همه جا شروع مي شوي
و من هربار بداهه مي نوازمت
از هر جاي تنت
سبز آبي کبود من
لم بده ، رها کن خودت را
آب شو در آغوشم
مثل عطر ياس فراگيرم شو
بگذار يادت بگيرم

عباس معروفي

پی نوشت: عباس معروفی هم جاودانه شد....

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 15:15

شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالیجمــــع آیینه ها ضرب در تـــو ، بـی عدد صفر بعد از زلالیمی شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتارمی شود آهـــویی در چمنزار، پای تـــو ضرب در باغ قالیچند برگی است دیوان ماهت ، دفتر شعرهای سیاهتای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالیهرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایتمــی کند بـــر سبیل کنایت ، مشق آن چشـــم های مثـــالیای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامتوی ورق خورده احتشامت ، هرچه تقویم فرخنده فالیچشم واکن کـــه دنیا بشورد ، موج در موج دریا بشوردگیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالیحاصل جمـــع آب و تن تو ، ضرب در وقت تن شستن تواین سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالیزنده یاد حسین منزوی

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: شنبه 5 شهريور 1401 ساعت: 18:18

دردی'>دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست گر دردمند عشق بنالد غریب نیستدانند عاقلان که مجانین عشق را پروای قول ناصح و پند ادیب نیستهر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد آنست کز حیات جهانش نصیب نیستدر مشک و عود و عنبر و امثال طیبات خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیستصید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیستگر دوست واقفست که بر من چه می رود باک از جفای دشمن و جور رقیب نیستبگریست چشم دشمن من بر حدیث من فضل از غریب هست و وفا در قریب نیستز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز کو را خبر ز مشغله عندلیب نیستسعدی ز دست دوست شکایت کجا بری هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیستسعدی

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: شنبه 5 شهريور 1401 ساعت: 18:18

صفحه بندی